در بیابان جنون سرگشته بودم
نفس به شماره بود و اشک در چشم
در کهن شهری که عصا از کور میدزدند محبت آرزو کردن خطاست
این همانبود که بر ذهنم گذشت
در گریز ناگزیرم
در مسیری بی عبور
ناگهان دیدم تورا
ترمه ای از نور به تن
ذکری از عشق به لب
زان پس تو شدی تنها دلیل بودنم
تو شدی تنها امید زندگی
تو شدی تنها ره نجات من
از میان این همه دلمردگی
تقدیم به هر کی دوسش دارم تو این دنیای نامردا
برچسب: امید,امید دانا,امید علومی,امید کوکبی,امید جهان,امید حاجیلی,امید زندگانی,امید معماریان,امید ابراهیمی,
نویسنده: باربد میرزاپور